وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم؟
ملّای رومی
Labels: دل تنگی ها, شعر
Sunday, November 8, 2009
1:38 AM
لینک

Labels: دل تنگی ها, شعر

Labels: انسانی بسیار انسانی, روزمرگی, سردرد, و ما ادراک َ؟, چپ نوشت
Labels: انسانی بسیار انسانی, شعر, فانی تراژدیز

Labels: سوراخ های فلسفی, فانی تراژدیز, چنین گفت Doggy Headache
Labels: دل تنگی ها, سردرد, سوراخ های فلسفی, شعر

I meant the other thing.
You will all be caught
with your diapers down!
That is a promise!
I make you this promise
on my mother's head!
For right here, today. Standing on the very head of my mother,
which is now on God's green earth,
which everybody
who wasn't born in a fucking sewer
ought to know and understand
to the very marrow of their bones!
They will invade you
in your beds,
they will snatch you from your hot tubs,
they will pluck you right out of
your fancy sports cars!
There is nowhere,
absolutely nowhere,
in this God forsaken valley.
I'm talking about from the range of my voice,
right here
clear out to the goddamn Mohjave Desert
and beyond that,
clear out past Barstows
and everywhere else in the valley all the way to Arizona.
None of that area will be called the safety zone!
There will be no safety zone!
I can guarantee you
the safety zone
will be eliminated.
Eradicated.
You will all be extradited
to the land of no return!
It's a navigation to nowhere.
And if you think
that's going to be fun,
you've got another think coming.
I maybe a slime-bucket,
but believe me:
I know what the hell I am talking about.
I am not crazy.
Paris, Texas(1984)
این دیالوگ مال یک بابایی رو پل هوایی ست که وقتی تراویس(استنتن) داره رد میشه تو یه بازه ی زمانی چار پنج دیقه ای شنیده می شه
این فیلم از فرط خستگی نا نداره از جاش پاشه
پ.ن:این فیلم شما رو خواهد گائید
اگر ما تحت خود را دوست دارید نگاه نکنید
همّش فیلم می بینیم ما اینجا
و دود می کنیم
نخممون هم نیست
وایرلس هم را انداختن
ای دی اس ال هم چهار تا پله خرجشه
حالمان هم a بد نیست می گذرد
شما دوست داشتی باور کن یا نخواستی نکن
بعد از چند سالی که در سلک لائیسیته ایم به هوای کتاب شهید جاوید صالحی نجف آبادی سمت قفسه کتاب مذهبی رفتم
شعر گا کردیم خودمان را
و ملغمه مهیبی است شعر رویایی و احمدی و باباچاهی و آتشی و.... با تحریر الروضه فی شرح اللمعه و پینک فلوید و دیلان و سالو و نیچه و...
حقوق وطنی شیافت می کنیم
از مال امامی و کاتوزیان و شهیدی و شمس و صفایی و شهید اول و ثانی بالا می رویم
کم کم دارم می خونم. مجبوریم با مقام معظم استاد-آقای دکتر وارد دیالوگ شویم
حوصله نداریم و نمی دانیم چرا می نویسیم
راستش لاس خونمان کم شده است
از طرفی نفرتی که از بلاهت زنانه دارم دست و پایم را بسته است
به هر حال همه آتش ها از گور آن راست شونده بر می خیزد
این شعر هم از حافظ موسوی خوب شعری ست:
صداگذاری:
اول، صدای شاشیدن سگی بر دیوار
بعداً صدای صندلی چرخدار
قیژ...
قیژ...
حالا میکس صدای ساتور
روی استخوان زنده
و چند لحظه بعد:
صدای مته برقی
روی جمجمه زن
حالا:صدای بمب:
stop!
صدای این صحنه کامل است
لطفا گریم را عوض کنید
این قیافه
برای یک پیامبر پست مدرن
به اندازه ی کافی مسخره نیست!
Labels: سردرد, سوراخ های فلسفی, سینما, شعر, فانی تراژدیز
Labels: اگزیستانسیالیسم, شطحیات, فانی تراژدیز, چنین گفت Doggy Headache

Labels: روزمرگی, سردرد, سوراخ های فلسفی, فانی تراژدیز
Labels: دل تنگی ها, روزمرگی, سینما
Labels: انسانی بسیار انسانی, دل تنگی ها, شعر